مسافر خانه
نوشته شده توسط : nefrin

داستان دوم

مسافرخانه

 

 

 

روزی راهبی نزدیک کاخ پادشاه شد . هیچ کدام از نگهبانان جرأت نکردند مانع ازورود راهب به کاخ پادشاه شوند .

راهب وارد کاخ شد وبا خونسردی تمام جلوی تخت پادشاه ردای خودرا بر زمین پهن کرد و همانجا خوابید.

پادشاه که از رفتار راهب متعجب و عصبانی شده بود با صدای بلند فریاد کشید *اینجا چه می خواهی؟*راهب

نگاهی به پادشاه کردو گفت:آمده ام تا در این مسافرخانه کمی استراحت کنم و بعد بروم.

پادشاه دوباره با عصبانیت فریاد زد :اینجا که مسافر خانه نیست کاخ من است.

راهب گفت :می خواهم سوالی از تو کنم دراین کاخ قبلآ چه کسی زندگی می کرد ؟پادشاه جواب داد :پدرم که از

دنیا رفته .

راهب دوباره پرسید :وقبل از پدرت؟

پادشاه جواب داد : پدربزرگم که او هم از دنیا رفته است .

راهب لبخندی زد و گفت : این کاخ جایی است که مردم برای مدتی زنگی کرده و سپس رفته اند .اگر اینجا

مسافرخانه نیست پس چیست؟

پادشاه فقط سکوت کرد...

ناشناس

 





:: موضوعات مرتبط: داستان های عاشقانه , داستان های مذهبی , ,
:: بازدید از این مطلب : 538
|
امتیاز مطلب : 173
|
تعداد امتیازدهندگان : 52
|
مجموع امتیاز : 52
تاریخ انتشار : 13 مرداد 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: